تمامی دنیا روی بالشم

دنیای واقعی ، که آنی پس از تماس سرم بر بالش خود می نمایاند


2 دیدگاه

تو صد

در دست آن دختر- که خانه شان روبه روی مدرسه بود و پدرش قند داشت و کور شده بود و من هیچ وقت به خانه نزدیکشان حسودی نمی کردم چون دلم می خواست بابا ببیند- دیده بودم و پرسیده بودم از کجا خریده و آدرس مغازه آن سمت خیابانی که صبح ها به مدرسه می رفتم را به من داده بود . من آن فرفره ‌ی سوار بر خودکار را می خواستم پولش را پرسیدم و چهارصد تومان بود ، دو دویستی می شد . دویستی درشت بود زیاد بود . خودت برو بخر از خیابان که رد می شوی بپّا، مامان گفت .
به جز هیجان فرفره، باز ترس این‌که یک نفر بخواهد به من آب‌نبات بدهد و حتا عمو حمید هم باشد و من نباید سوار شوم پررنگ شد . یا آقای شریفیِ پدر بخواهد مرا تا خانه برساند مبادا سوار شوم و اگر دلم از خوراکی های پیشنهادی خواست چه ؟ و این که چطور بگویم نه خیلی ممنون خودم پیاده می روم و با غریبه ها حرف نزنم. به گمانم احتمال این پیشنهاد های خوشمزه و منجر به فروش کلیَه، در غیر ساعات مدرسه بیشتر بود و من از زمان خداحافظی با مامان توی ماشین ها و دست مردم را نگاه می کردم که چیزهای خوشمزه ای باشد و من نخواهم . خوراکی خوشمزه قرمز ، بیشتر به نظرم آب نبات قرمز بود که حتا وقتی پسر بزرگ صاحب خانه از مش قشم آب نبات قرمز خرید به نقشه های شومش پی بردم و دیگر دایی محسن نبود و یک کلیّه دزدِ پاره وقت -اما حرفه ای- بود .
تمام حواسم به ماشین ها بود و مردم، حتا زن هایی که روگرفته بودند و آن زیر خوراکی قایم کرده بودند . خواستم از جوب بگذرم که بروم به سمت دیگر خیابان که از پله های مغازه بالا بروم و آقا از اون فرفره ها می‌خوام بگویم . دستم را مشتِ مشتِ مشت کرده بودم . یعنی مشت تر از آن دیگر امکان نداشت ، دو دویستی بیچاره حتما فشارکی شده بودند . دستم را عوض کنم درد گرفت . پس آن یکی دویستی کجاست ؟ این که فقط یکی است . کی از من دزدیده اند ؟ چه کار کنم ؟ فقط دویدم سمت خانه . مامان یک دویستی ام رفته . شاید از دستت افتاده برگرد و مسیری که رفته ای را نگاه کن . رفتم برگشتم ،رفتم برگشتم نبود . بابا از صبح میرفت و نهار نمی آمد که من این را گم کنم ؟ وقتی می آمد بوی آهن می داد که من مشتِ دستم را سفتر نکرده باشم ؟ چشم هایم را فشار می دادم که اشک ها بیافتد و من قشنگ زیر درختها و توی جوب را ببینم . نبود .کلیَه داشتم اما عرضه نه . بماند که شب از خجالت تمام مدت در اتاق کتاب نقاشی را رنگ کردم و بیرون نیامدم. من تا هفته‌ها بعد فرفره نداشتم .

Advertisements


بیان دیدگاه

تلواسه . [ ت َ ل ْ س َ / س ِ ] (اِ) اضطراب و بی آرامی و بیقراری و اندوه

وقتی مامان می‌گفت دلم مثل سیر و سرکه می‌جوشد، تصویرش میشد چند کله سیر که با سرکه در آن سماور برنجی گوشه‌ی خانه مادر در حال جوشیدن است.حالا آن سماور مانده فقط، خاک گرفته کنار شومینه‌ی عموی بزرگ. ارثی شد قضیه انگار، باید بیست و چند را رد می‌کردی تا حرارت به اندازه‌ای شود که به دمای جوش دم و دستگاه شکمی نزدیک شود.

یک بند میجوشد. دلایل مضحک هم نباشد اما سوخت رسان خوبی به نظر نمیرسد، این خر وامانده معطل یک چشه‌است.

بروم قطب، شکمم را بچسبانم به یخچالها، به آب‌گرفتن جهان هم کمکی است. 

 


بیان دیدگاه

این یک پست بسیار بی‌کَس و بی‌جهت بوده. شما را به ادامه کشک بادمجانتان دعوت می‌کند.

میری میگی یه پیتزا، میخورم همینجا، با یه نوشابه. طوری نیس. جگرکی، کافه، اینجا اونجا.سینما هم که اصلش به تنهایی است، جا خوبها را میدهند تنهایی شنا کنی.
اما تئاتر، وای به وقتی که تاریک میشه، تاریک میشه، اون همه آدم هم هستند، ممکنه یهو بازیگره بیاد از پشتت داد زنون نمایشنامه رو تکرار کنه، ترسناکه، با بیست نفر هم برم ترسناکه، یعنی اگه بازیگره دیوونه شه چی؟ اگه اون داسی که دستشه رو پرت کنه سمت تماشاچیا چی؟ یا نه شروع کنه جیغ زدن و ول نکنه؟ غش کنه چی؟ تاریکم که هست. اگه یه بازیگری تو اون تاریکیای گوشه نشسته باشه و تمام نقشش این باشه که اون گوشه در تاریکی نشسته باشه ترسناکه که، ما که نمیفهمیم کی، کِی از کجا قراره بیاد، اگه یهو صدا انفجار بیاد چی؟ یکی به این نتیجه برسه که باید گروگان بگیره همه رو؟ زلزله شه؟
تاریک که میشه قلبم تند تند تند گوم‌گوم‌گوم می‌زنه تا وقتی چراغا روشن شه بازم میزنه، تا وقتی بازیگرا رو ببینم بازم میزنه، تا وقتی بلند میشم دست بزنم میزنه. تعجب میکنم و میزنه، هی تعجب میکنم و میزنه.


۱ دیدگاه

صبا به عشّاق دل‌خسته نه می‌گفت، شبا میرفت اشک بِرارِ نه شنیده‌اش رو پاک می‌کرد

خیلی زودتر از وقت متعارف مادر شده بود.متعارف صدراسلامی نه.معمول دنیوی. درست از وقتی که دستگاه ها را خاموش کردند و عبدالباسط را روشن، همه تفاله‌های زایمان آخر روی شانه هایش لانه کردند.